تبليغاتX
اشک های یخی یک مرد

ما آمدیم بعد از مدتها
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه چهاردهم مرداد 1390 ساعت 16:21 |
سکوت

 وباز هم سكوت ...

حرفهايي دارم ...

و دهاني براي نگفتن ...

و گوشهايي براي شنيدن صداي سكوت ...

هنوز هم ارزش هركس به حرفهاييست كه براي نگفتن دارد ... ؟!

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 20:37 |
چی بگم که خیلی تنهام
Image and video hosting by TinyPic

یک شاخه گل سرخ برای باغچه مان کافیست تا ثابت کنیم ما چقدر تنها ییم

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 13:53 |
می گن طاقت چیز خوبیه

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد

                    تندیس زیبایی نخواهد شد

                          تو یک بار فرست داری

                                  از وجودت تندیس بسازی

                                         پس از ضربه های

                                               تیشه خسته نشو ...!

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 17:35 |
ای کاش
Image and video hosting by TinyPic

کاش همان کودکی بودیم که حر فهایش را از نگاهش می توان خواند . اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم

که سکوت کرده ایم . سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست . دنیا را ببین ..... بچه بودیم از آسمان باران می آمد بزرگ شذیم از چشمهایمان

می آمد !! بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند ... بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم ...

هیچ کس نمی فهمد....!!!

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 20:55 |
نمی دانم

نمی دانم ...

        مپرسیدم چرا اکنون چنین از راه بر بیراهه افتادم ....

            نمی دانم ...

                  مپرسیدم چرا آواز حزن انگیز قلبم را به سان زندگان مرده در آواز این دنیا می خوانم ...

                     نمی دانم ...

                         مپرسیدم چرا جان عزیزم را حراجش کردم و آخر خریدنش به مشتی شهوت فانی ....

                                نمی دانم ...!!!؟؟؟

{ امیدوارم کسی اسیر نمی دانم های زندگی نشود }

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 20:52 |

ما غریبه دیروز

آشنای امروز

                         و فراموش شدهی فرداییم

                                                                    ما را در آشنایی امروز

                                غریبگی دیروز

                                                                  و فراموشی فردا

                                      به خاطره ها نه ...!!؟؟

                                      بلکه به خاطر بسپار .

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 20:48 |
زندگی هنر نقاشی کردن
زندگی هنر نقاشی کرن است ... نقاشی های سیاه ... نقاشی های سفید و نقاشی های رنگی و نقاشی های .....!!! زندگی ما الان فقط خاکیه . شاید فردا رنگی بشه . ولی می دونم الان هر رنگی هست افتضاهه ....)-: افتضاهی که مجبوریم تحملش کنیم . مثل این می مونه که یکی قلمو رنگ تورو ازت به زور بگیره و بعدش مثل چت ها خط خطی کنه . ولی من به خدا و نقاشی ها اعتقاد دارم. شاید این رنگ خاکیه تو نقاشی پس زمینه ی یه منظره ی کوبیسم بهتر بشه ...!!!؟؟ وقتی می شینی فکر می کنی می بینی این نقاشی هیچ پاکنی نداره و فقط باید روی هم رنگ پر کنی . هیچ دردی بزرگتر از احساس خوشی در دوران رنج و سختی نیست.
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 20:45 |
گل نیلوفر
Image and video hosting by TinyPic

یه روزی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تمام وجودمو برداشت که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم . سریع از کنار مرداب دور شدم .

حالا وقتی می بینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف

مرداب کرده.

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 18:37 |
Image and video hosting by TinyPic

اشک روی صورتم هست دونه دونه

تو دنیا کسی قدر دلمو نمی دونه

این دل نمی تونه که بی تو بمونه

دوست داره تا صبح واسه تو بخونه

آخه این دل من بی تو شده دیونه

بری فقط می مونه ازش یه ویرونه

ای دل تنها بس چشم انتظاری

من موندمو شبام شبای بی قراری

چرا تنهام می زاری چرا تنهام می زاری

باز اون چشات دوباره اومد به یادم

باز اون نگات منو داده به بادم

خدا بس برس به دادم ای خدا برس به یادم .

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 18:29 |
چه روزگاری است این دنیا
Image and video hosting by TinyPic

یاد آن روز که در صفحه شطرنج غمت               شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 17:35 |
چند خط چرت و پرت امید وارم خوشتون بیاد ......!!!!
Image and video hosting by TinyPic

< همه ی مداها مشغول بودند ... به جز مداد سفید... هیچ کس به او کاری نمی داد ... همه می گفتند :{ تو به هیچ دردی نمی خوری } ... یک شب که مداد رنگی ها ... توی سیاهی کاغذ گم شده بودند ... مداد سفید تا صبح کار کرد ... ماه کشید ... مهتاب کشید ... و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد ... صبح توی جعبه ی مداد رنگی ... جای خالی او ... با هیچ رنگی پر نشد>

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 17:31 |
یه عکس دیگه (درکه )
Image and video hosting by TinyPic                                                                یاد اون روزای خوب خیلی زود تموم شدن     با یه چشم به هم زدن همشون ویرون شدن
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 17:21 |
یه عکس از من و احمد (درکه 28 / 2 / 86 )
Image and video hosting by TinyPic

یاد اون روزا بخیر چه روزای خوشی بود  یادش بخیر مگه نه ...........؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 17:17 |
کاش می شد
Image and video hosting by TinyPic

چی می شه با تو باشم حتی توی رویا

من تورو دوست دارم اندازه یه دنیا

دلش می گیره آسمون برای من که تنهام

دوباره قطره های گرم اشک من میریزه دونه دونه روی گونه هام

اگه تو نباشی یا ازم جدا شی سخته دیگه زندگی برام

چشمای نجیبت وقتی ازم دورن امیدی ندارم به شبام

برای دیدنت هر لحظه پریشونم

تو بیا قدرم بدون ای همزبونم

منم مجنون اون نگاه پاک تو نگام کن

نگاهت قبله گاه این دل منه

وجودت مرحمی برای دردمه.

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 17:10 |
زندگی
Image and video hosting by TinyPic

زندگی

زندگی مثل یه جاده است ،

من و تو مسافرشیم ،

قدر لحظه ها رو بدونیم ،

ممکنه فردا نباشیم

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 17:7 |
عشق
Image and video hosting by TinyPic

عشق

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی سوز نی آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان عشق یعنی شاعری دلسوخته

عشق یعنی آتشی افروخته عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شد اینشدن

عشق یعنی قطره دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی یک سلام و یک درود

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 17:3 |
خوش به حالت
Image and video hosting by TinyPic

تو که می تونی پرواز کنی بری اون بالا بالا ها

ازادی ورها اوج بگیری و اونقدر بری که کسی دستش

بهت نرسه پس پرواز کن و شاد باش

خوش به حالت خدا خیلی دوستت داره

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 16:59 |
انار

انار

یک بار درون اناری زندگی کردم.

روزی صدای دانه ای را شنیدم که می گفت:
در آینده درخت بلندی خواهم شد که باد در میان شاخه هایم ترانه خواهد خواند و خورشید نیز خواهد رقصید و من در گذر این فصل ها نیرومند تر و زیباتر خواهم بود!

دانه ای دیگر گفت:
چقدر تو نادان هستی ای رفیق! هنگامی که من مانند تو کوچک بودم چنین رویاهایی را در سر می پروراندم اما پس از اینکه توانستم همه چیز را با عقل بسنجم دریافتم که تمام آرزوهایم بیهوده اند!

سومین دانه گفت:
اما من چیزی را در خودمان نمی یابم که از آینده ای چنین بزرگ خبر دهد!

چهارمین دانه گفت:
اگر آینده ما بهتر از امروزمان نباشد، زندگی بیهوده ای خواهیم داشت!

پنجمین دانه گفت:
چرا درباره آینده مجادله کنیم در حالی که نمی دانیم امروز بر ما چه خواهد گذشت؟

ششمین دانه گفت:
ما تا ابد به زندگی کنونی خود ادامه خواهیم داد.

هفتمین دانه گفت:
من آینده را به روشنی میبینم اما نمی توان آن را به الفاظ بیان کنم.

آنگاه دانه هشتم و نهم و دیگر دانه ها نیز ، به صدا در آمدند و به سبب تعداد صداها دیگر نتوانستم چیزی را بفهمم. پس در درون یک « بـه » ساکن شدم ؛ جایی که دانه های کمی دارد و در خاموشی و سکوت به سر میبرند!

دیوانه و خدایان زمینی – جبران خلیل جبران

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 16:57 |

یک نفر خیلی دچار افسردگی بود ، خیلی . رفت پیش یه دکتر فوق تخصص. دکتر پس از آزمایش های فروان به او گفت که باید شاد باشد و بخندد.
ولی او نمی توانست بخندد.دکتر از او خواست که حتی این کار را تصنعی هم شده انجام دهد. ولی او نمی توانست . دکتر از دوستانش کمک خواست. دوستانش آدرس سیرکی را دادند که دلقک فوق العاده ای داشت. همه را تا حد مرگ می خنداند. دکتر آدرس آن سیرک و آن دلقک را به بیمار داد تا چند روزی به آنجا برود.

بیمار غمگینانه گفت که آن دلقک خودش است و آن سیرک محل کارش.
می بینی خواننده!
می بینی!
چقدر مردم به هم شبیه هستند

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 16:55 |
بازی روزگار
Image and video hosting by TinyPic

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنهايك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز

كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.

مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت:

« پس من از صميم قلب از شما پاسگزاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جانبيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 16:50 |
4 دانشجو...

 

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 16:43 |
خاطرات خیس
Image and video hosting by TinyPic

خاطرات خیس..

در دلم باران مي بارد
و تمام خاطراتم خيس شده
راستي كسي ميخرد خاطرات خيسم را...؟
دختر بچه اي ديدم...
كه خاطرات خيس شده اش را مي فروخت
يكي را خريدم به قيمت غمهايم...
او خاطره خيس تنهائيش را به من داد
و چه خيس و سنگين بود آن
هنوز هم آن را دارم...
آن را كنار خاطرات سبزم نگه داشته ام
تا از خيسي او آبياري شوند
من پر از حس جوانه زدنم!آيا كسي مي فروشدخاطرات خيسش را من خريدارم

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 16:41 |
رهگذر

 

 

 

رهگذر...

از خدا خواستم عادتهاي زشت را تركم بدهد
خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها كني
I asked God to take away my habit
God said, no
It is not for me to take away, but for you to give it up
از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است، جسم هم كه موقت است I asked God to make my handicapped child whole
God said, no
His spirit is whole, his body is only temporary
از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند
فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطا كردني نيست، آموختني است
I asked God to grant me patience
God said, no
Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned
گفتم: مرا خوشبخت كن
فرمود: «نعمت » از من، خوشبخت شدن از تو
I asked God to give me happiness
God said, no
I give you blessings; happiness is up to you
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند
فرمود: رنج از دلبستگيهاي دنيايي جدا و به من نزديكترت ميكند
I asked God to spare me pain
God said, no
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me
از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود : نه، تو خودت بايد رشد كني

من فقط شاخ و برگ اضافيات را هرس ميكنم تا بارور شوي
I asked God to make my spirit grow
God said, no
You must grow on yours own! But I will prune you to make you fruitful
از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم
فرمود: براي اين كار من به تو «زندگي» داده ام I asked God for all things that I might enjoy life
God said, no.

I will give you life. So that you may enjoy all things

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 16:35 |
همیشه به یادتم

 

همیشه به یادتم گلم`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________****
___***____***____***__ ***
__***________****_______***
_***__________**_________***
_***____من منتظرتم هنوز ___***
_***______مشتاق نیم نگاهی_***
__***_______هرچند گذرا____***
___***_________________***
____***______________ ***
______***___________***
________***_______***
__________***___***
____________*****
_____________***
______________*(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨ ¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 16:31 |
حرف دلم
Image and video hosting by TinyPic

زیبا ترین تصویری که در زندگیم دیده ام نگاه آشقانه و معصومانه تو بود ......زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود ..... زیبا ترین احساساتم بیان دوست داشتن تو بود ..........زیبا ترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود .........زیبا ترین هدیه عمرم محبت تو بود .......... و زیبا ترین اعترافم عشق تو بود

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 16:28 |
Image and video hosting by TinyPic

می نویسم با دستی لرزان با قلبی شکسته با چشمی گریان می نویسم از شور عشق از تو که باور کنی دیوانه وار دوست دارم...... آری دیوانه وار......

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 15:48 |
Image and video hosting by TinyPic

می پرسی تو را دوست دارم؟



حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 15:44 |
برای تو
Image and video hosting by TinyPic

برای تو

دوست دارم همه جا نام تو را

غرق زیبایی دریا بکنم.

دوست دارم صدف خاطر چشمان تو را

رنگ آبی بزنم.

تپش قلب تو را در جهش تندر و باد

شعر معنای وجود دل دریا بکنم.

ساحل ساکت و آرام دلم را همه جا،

زیر طوفانی امواج تو رسوا بکنم.

دوست دارم همه جا یاد تو را

رنگ آبی بزنم.

رنگ آبی ، نه به معنای غرور

نه به معنای سرور و سمن لذت روز

نه به معنای عبوری جاری

نه به معنای گذشت و گذران خالی

رنگ آبی یعنی عشق و امید

یعنی از پاکی و از جنس بلور

یعنی از دایره رنگ خدا

دوست دارم نفس پاک تو را

بر سر هر چه گل و سبزه که هست

باز ، افشرده کنم

با تو در کوچه صد ساله تنهایی خود

چشم زیبای گل یاسی را

رنگ آبی بزنم

دوست دارم که تو را

ساز و آواز دهم

رقص زیبای قناری ها را

بال و پرواز دهم

نغمه شاد و دل انگیز تو را

بر گلوی خشکی

بر لبی

حنجره ای

باز به آواز دهم

باز در آبی چشمان قشنگ تو به معراج روم

سفر آبی رودی باشم

یا پرستوی بهاری در راه

یا گلی ،

بوته سبزی بر خاک

یا غمی شسته به آب

دوست دارم که به میعاد تو پرواز کنم.

دوست دارم صدف خاطر چشمان تو را

رنگ آبی بزنم.

آسمانی آبی

چشمه هایی جوشان

رودهایی جاری

باغ هایی چه بلور

گذر خسته و تنهایی هجرت زده را

پیش چشمان تو معنا بکنم

دوست دارم که به چشمان تو پرواز کنم

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 15:40 |