درباره وبلاگ
چی بگم که خیلی تنهام ......!!!!!
منوي اصلي
نوشته هاي پيشين
پيوندها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
![]()
Powered By
BLOGFA.COM
وباز هم سكوت ...
حرفهايي دارم ...
و دهاني براي نگفتن ...
و گوشهايي براي شنيدن صداي سكوت ...
هنوز هم ارزش هركس به حرفهاييست كه براي نگفتن دارد ... ؟!
یک شاخه گل سرخ برای باغچه مان کافیست تا ثابت کنیم ما چقدر تنها ییم
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد
تندیس زیبایی نخواهد شد
تو یک بار فرست داری
از وجودت تندیس بسازی
پس از ضربه های
تیشه خسته نشو ...!
کاش همان کودکی بودیم که حر فهایش را از نگاهش می توان خواند . اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم
که سکوت کرده ایم . سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست . دنیا را ببین ..... بچه بودیم از آسمان باران می آمد بزرگ شذیم از چشمهایمان
می آمد !! بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند ... بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم ...
هیچ کس نمی فهمد....!!!
نمی دانم ...
مپرسیدم چرا اکنون چنین از راه بر بیراهه افتادم ....
نمی دانم ...
مپرسیدم چرا آواز حزن انگیز قلبم را به سان زندگان مرده در آواز این دنیا می خوانم ...
نمی دانم ...
مپرسیدم چرا جان عزیزم را حراجش کردم و آخر خریدنش به مشتی شهوت فانی ....
نمی دانم ...!!!؟؟؟
{ امیدوارم کسی اسیر نمی دانم های زندگی نشود }
ما غریبه دیروز
آشنای امروز
و فراموش شدهی فرداییم
ما را در آشنایی امروز
غریبگی دیروز
و فراموشی فردا
به خاطره ها نه ...!!؟؟
بلکه به خاطر بسپار .
یه روزی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تمام وجودمو برداشت که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم . سریع از کنار مرداب دور شدم .
حالا وقتی می بینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف
مرداب کرده.
اشک روی صورتم هست دونه دونه
تو دنیا کسی قدر دلمو نمی دونه
این دل نمی تونه که بی تو بمونه
دوست داره تا صبح واسه تو بخونه
آخه این دل من بی تو شده دیونه
بری فقط می مونه ازش یه ویرونه
ای دل تنها بس چشم انتظاری
من موندمو شبام شبای بی قراری
چرا تنهام می زاری چرا تنهام می زاری
باز اون چشات دوباره اومد به یادم
باز اون نگات منو داده به بادم
خدا بس برس به دادم ای خدا برس به یادم .
یاد آن روز که در صفحه شطرنج غمت شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم
< همه ی مداها مشغول بودند ... به جز مداد سفید... هیچ کس به او کاری نمی داد ... همه می گفتند :{ تو به هیچ دردی نمی خوری } ... یک شب که مداد رنگی ها ... توی سیاهی کاغذ گم شده بودند ... مداد سفید تا صبح کار کرد ... ماه کشید ... مهتاب کشید ... و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد ... صبح توی جعبه ی مداد رنگی ... جای خالی او ... با هیچ رنگی پر نشد>
یاد اون روزای خوب خیلی زود تموم شدن با یه چشم به هم زدن همشون ویرون شدن
یاد اون روزا بخیر چه روزای خوشی بود یادش بخیر مگه نه ...........؟؟؟؟
چی می شه با تو باشم حتی توی رویا
من تورو دوست دارم اندازه یه دنیا
دلش می گیره آسمون برای من که تنهام
دوباره قطره های گرم اشک من میریزه دونه دونه روی گونه هام
اگه تو نباشی یا ازم جدا شی سخته دیگه زندگی برام
چشمای نجیبت وقتی ازم دورن امیدی ندارم به شبام
برای دیدنت هر لحظه پریشونم
تو بیا قدرم بدون ای همزبونم
منم مجنون اون نگاه پاک تو نگام کن
نگاهت قبله گاه این دل منه
وجودت مرحمی برای دردمه.
عشق
تو که می تونی پرواز کنی بری اون بالا بالا ها
ازادی ورها اوج بگیری و اونقدر بری که کسی دستش
بهت نرسه پس پرواز کن و شاد باش
خوش به حالت خدا خیلی دوستت داره
یک بار درون اناری زندگی کردم
.روزی صدای دانه ای را شنیدم که می گفت
:دانه ای دیگر گفت
:سومین دانه گفت
:چهارمین دانه گفت
:پنجمین دانه گفت
:ششمین دانه گفت
:هفتمین دانه گفت
:آنگاه دانه هشتم و نهم و دیگر دانه ها نیز ، به صدا در آمدند و به سبب تعداد صداها دیگر نتوانستم چیزی را بفهمم. پس در درون یک « بـه » ساکن شدم ؛ جایی که دانه های کمی دارد و در خاموشی و سکوت به سر میبرند
!دیوانه و خدایان زمینی – جبران خلیل جبران
یک نفر خیلی دچار افسردگی بود ، خیلی . رفت پیش یه دکتر فوق تخصص. دکتر پس از آزمایش های فروان به او گفت که باید شاد باشد و بخندد.
ولی او نمی توانست بخندد.دکتر از او خواست که حتی این کار را تصنعی هم شده انجام دهد. ولی او نمی توانست . دکتر از دوستانش کمک خواست. دوستانش آدرس سیرکی را دادند که دلقک فوق العاده ای داشت. همه را تا حد مرگ می خنداند. دکتر آدرس آن سیرک و آن دلقک را به بیمار داد تا چند روزی به آنجا برود.
بیمار غمگینانه گفت که آن دلقک خودش است و آن سیرک محل کارش.
می بینی خواننده!
می بینی!
چقدر مردم به هم شبیه هستند
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنهايك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز
كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد
.دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي
.مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت
:« پس من از صميم قلب از شما پاسگزاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند
.دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت
.سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جانبيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد
.آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود
.زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند
:«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است
چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان
پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟
در دلم باران مي بارد
رهگذر...
از خدا خواستم عادتهاي زشت را تركم بدهد
I will give you life. So that you may enjoy all things
همیشه به یادتم گلم`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________****
___***____***____***__ ***
__***________****_______***
_***__________**_________***
_***____من منتظرتم هنوز ___***
_***______مشتاق نیم نگاهی_***
__***_______هرچند گذرا____***
___***_________________***
____***______________ ***
______***___________***
________***_______***
__________***___***
____________*****
_____________***
______________*(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨ ¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*
زیبا ترین تصویری که در زندگیم دیده ام نگاه آشقانه و معصومانه تو بود ......زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی تو بود ..... زیبا ترین احساساتم بیان دوست داشتن تو بود ..........زیبا ترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود .........زیبا ترین هدیه عمرم محبت تو بود .......... و زیبا ترین اعترافم عشق تو بود
می نویسم با دستی لرزان با قلبی شکسته با چشمی گریان می نویسم از شور عشق از تو که باور کنی دیوانه وار دوست دارم...... آری دیوانه وار......
می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی
توانم
مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است
با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه
نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟
می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا"
پاسخ این سوال را نمی دانی ؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید
؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
راستی آیا شکوه آمیخته به
بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر
لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟
عزیز من ! چطور نمی بینی که
سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می
گویند ، بجز زبانم که خاموش است
برای تو
دوست دارم همه جا نام تو را
غرق
زیبایی دریا بکنم.
دوست دارم صدف خاطر
چشمان تو را
رنگ آبی بزنم.
تپش قلب تو را در جهش تندر و باد
شعر معنای وجود دل دریا بکنم.
ساحل ساکت و آرام دلم را همه جا،
زیر طوفانی امواج تو رسوا بکنم.
دوست دارم همه جا یاد تو را
رنگ آبی بزنم.
رنگ آبی ، نه به معنای غرور
نه به معنای سرور و سمن لذت روز
نه به معنای عبوری جاری
نه به معنای گذشت و گذران خالی
رنگ آبی یعنی عشق و امید
یعنی از پاکی و از جنس بلور
یعنی از دایره رنگ خدا
دوست دارم نفس پاک تو را
بر سر هر چه گل و سبزه که هست
باز ، افشرده کنم
با تو در کوچه صد ساله تنهایی خود
چشم زیبای گل یاسی را
رنگ آبی بزنم
دوست دارم که تو را
ساز و آواز دهم
رقص زیبای قناری ها را
بال و پرواز دهم
نغمه شاد و دل انگیز تو را
بر گلوی خشکی
بر لبی
حنجره ای
باز به آواز دهم
باز در آبی چشمان قشنگ تو به معراج روم
سفر آبی رودی باشم
یا پرستوی بهاری در راه
یا گلی ،
بوته سبزی بر خاک
یا غمی شسته به آب
دوست دارم که به میعاد تو پرواز کنم.
دوست دارم صدف خاطر چشمان تو را
رنگ آبی بزنم.
آسمانی آبی
چشمه هایی جوشان
رودهایی جاری
باغ هایی چه بلور
گذر خسته و تنهایی هجرت زده را
پیش چشمان تو معنا بکنم
دوست دارم که به چشمان تو پرواز کنم